خرید بک لینک
در روز جاری دیر تر از هر روز دیگه بیدار شدم. یعنی حدود شش و بیست دقیقه ی صبح. شاید این ساعت برای خونوادم و حتی ممکنه برای شما معادل سحرخیزی باشه ولی برا من یک " دیر بیدار شدن " شرم آوره. اما نکته ی مثبتی که وجود داره اینه که دقیقاً میدونم چه چیزی باعث شد اینقدر دیر بیدار بشم. همینکه چشامو باز کردم و ساعت رو نگاه کردم اولین چیزی که یادم اومد " نماز و ورزش از دست رفته ست. " بلافاصله بلند شدم. تا خودمو رسوندم به در هال صداهای توی سرم هم بیدار شدند و غوغای بی رحمانه ای علیه من شروع کار شد. چون اون ص

برچسب: نویسنده: cardiolozhist تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:10

روز پنجاه و سوم هم تمام شد. پنجاه و سه روز از نهادن اولین قدم در مسیر تا پزشکی گذشت؛ و هنوز در همین مسیر هستی. روز آینده روز پنجاه و چهارم است و ان شاءالله همچنان در این مسیر خواهی بود. در این پنجاه و سه روز؛ دوره هایی بوده که به سرعت پیشرفت میکردی، و دوره هایی بوده که راندمانت حتی به ده درصد هم رسیده بود اما؛ هر شب نشستی، گزارش نوشتی، مسیرت رو تحلیل کردی و با خودت شعار اقتدار رو تکرار کردی که " روز بعد، روز با شکوه تری میسازم. " بهت تبریک میگم حارث. تو مرد روزهای سختی. تو لیاقت این رو داری که ک

برچسب: نویسنده: cardiolozhist تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:10

اکوسیستم مسموم. من زندانی ام. بله من یک آقای بیست ساله ی به ظاهر مفصلاً آزاد اما تماماً در بند و پشت میله های زندانم. نمیتونم بدون Tracking ( ردیابی با هزار و یک روش ) پامو از خونه بزارم بیرون. گوشیم توی خونه همیشه سالینته. چون به محض اینکه یه نوتیف بیاد باید جواب پس بدم. پیام از طرف کیه ؟ اون شخص کیه ؟ چطور باهاش آشنا شدی ؟ دختره یا پسره ؟ و الخ. رفت و برگشت حسابهام چک میشه باورت میشه ؟ تاریخچه ی کارت به کارت ها؛ صورتحساب؛ موجودی و و و... وقتی بهم حرف میزنن و میزنن تو سرم من فقط سرمو میندازم پا

برچسب: نویسنده: cardiolozhist تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:10

شصت روز شد. از زمانی که بعد آن فروپاشی اساسی در تمام عرصه های زندگیم؛ دوباره گام در مسیر تا پزشکی نهادم. به خودم میبالم. در این شصت روز، کسی ندید که درون من، چه خون هایی سرازیر شد. چه سرزمین هایی اشغال، و چه خانه هایی سوخت و شعله ور شد. کسی ندید که درون من، چه من هایی گذشت تا به منِ اکنون رسیدم. کسی ندید با چه حیولاهایی پنجه به پنجه شدم. کسی ندید با چه تاریکی هایی گلاویز شدم. کسی ندید که همزمان فرمانده و سرباز صفر چه جبهه هایی بوده و هستم. کسی ندید. آنها فقط نوسانات خُلقم را دیدند. کسی هم تشویقم

برچسب: نویسنده: cardiolozhist تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:10

کسی نمیفهمتت حارِث... بیشین پای درسات. سعی کن دوباره با خدا دوست بشی. اون روزهایی که تو اون ساعت خاص با خدا مینشستی حرف میزدی، خدا خیلی خوب میفهمیدت. دیدی چطور نور از همه جا داشت وارد زندگیت میشد ؟ چی شد دوباره دور شدی ؟ساعت مطالعم رو پر کنم میرم بیرون یکم موزیک گوش میدم و غصه میخورم. الآن وقتش نیست. راستش من میگم میرم غصه میخورم ولی؛ وقتی پلی لیست رو باز میکنم دستم روی شایع، بی رحمانه های تتلو، یه چندتا شاهکار عربی که اصلاً با هیچ موزیک دیگری در این دنیا قابل مقایسه نیست. متأسفانه ذهن ناخودآگاه

برچسب: نویسنده: cardiolozhist تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:10

اینروزها خیلی مکرر چشات دارن خیس میشن حارث... مبادا این قلب رو زنده کنی. صدای قلبتو بِبُر و به راهت ادامه بده. مدتیه که شب میرم بیرون قدم میزنم یه چیزی تو سینه م سنگین میشه و چشام خیس میشن. صبحها بعد ورزش میشینم چشام خیس میشن. تو اینستا نگا میکنم یه ویدیو یه ذره حرف دلمو میزنه بغضم میگیره و چشام خیس میشن. شبها از ترس اینکه قلبم دوباره زنده نشه، ساعت یازده وسط شلوغی و سر و صدای خونواده میخوابم. حَسبيَ الله وَ نِعمَ الوَكيل

برچسب: نویسنده: cardiolozhist تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 21:10

صفحه بندی